تبلیغات
وبلاگ دانشجویان هوشبری 90 سبزوار - با سادگان صبور ( فریدون مشیری)
 
وبلاگ دانشجویان هوشبری 90 سبزوار
درباره وبلاگ


سلام
به وبلاگ دانشجویان هوشبری ورودی 90 سبزوار خوش آمدید
ما این وبلاگو زدیم تا خاطرات
و لحظه لحظه این 4 سالی که باهم هستیم رو ثبت کنیم.

جمعه 24 آبان 1392 :: نویسنده : شفیعی
پیاده می رفتم
پیاده
جان وتن آسوده،دست وپا آزاد.
پیاده
برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید
-مثل گذشته-میان مردم،شاد.
پیاده،
مانده جداازحصارآهنی ام،
"خدای داند من مرد این حصارنیم!"
صدای قلب خودم بود ،می شناختمش ،
چه بی گناه درین تنگنا گداختمش.
پیاده میرفتم 
میان کوچه وبازار شهر می گشتم
گشوده بال،سبک آنچنان که پنداری
غریب گم شده ای در وطن رها می شد


دلم،قناری غمگین،قناری خاموش..


دوباره بامن ،می خواند،آشتی می کرد
پرنده ای که به کنج قفس نفس می زد
دوباره باپرواز 
دوباره با نفس باد آشنا می شد.پیاده می رفتم 
محله های قدیمی  درخت های کهن فضاو حال و هوای غم گذشته ی من
طلوع گنبد مسجد،طنین بانگ اذان 
صفای زیرگذر،قهوه خانه و...
صدای همهمه ی زندگی صدای وجود- تلاش روزی  در زیر آسمان کبود- هیاهوی بازار عبور موجی از شور زیستن سرشار 
صدای رهگذران،ازدحام آمد وشد 
....
غبار رقصان در شاخه بلوری نور 
دوباره بوی نان تازه،هرم تنور.
دوباره مردم !انبوه سادگان صبور 
پیاده می رفتم...
 
نگاه شعله ورم بود واشک چشم ترم 
نگارخانه عمر گذشته درنظرم...
چه دره های عمیقی !نمی توان پل بست ؟به لحظه های گریزان نمی توان پیوست؟
سری میان گریبان پیاده می رفتم 
-"خوش آمدی!"

"بیا،که جای توهمواره بین مردم باد!
تورامصیبت ماشین به کام غربت برد
که از جهان گم باد!"

یه وقتایی, مطالب خواندنی, جملات خواندنی





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 25 آبان 1392 11:28
خیلی قشنگ بود.ممنون عزیز.
شفیعی : خواهش... عزیز
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :